به این مسافر عاشق فقط اجازه بده ... *

 

می روم سراغ کاغذهایم ... این جا نفس کم می آورم ... دست کم برای مدتی ... جانکم!

...

*مدام نوشت. همیشگی ترین حضور لحظه هامی؛ جانکم! ... کبوترم را می گیرم توی لانهء انگشت هام و دِل دِل قلبش را گوش می کنم ... طاقت نمی آورم؛ رهایش می کنم ... یاد تپش های قلب تو وجودم را می گیرد ... رخصت بده یک روز خدا آسمانش را نوربارانِ چشم هایت کند ...

...

یکتا

( روی تصویر کمی مکث کن ... حرفی دارم ... )

...

* دعا کند که قطار تو زودتر برسد ... ( غزل. استاد دورها و گذشته ها و همیشه ام؛ مسلم فدایی )

...

 

/ 0 نظر / 29 بازدید