شکرانه ای برای یک دوست ... یک آموزگار ...

...

گمانم یک سال و پنج ماه است که خبری از تو ندارم ... که رفته ای و من هنوز گیج این سؤالم که چرا؟ و خب هیچ وقت هم نفهمیدم ...

آمدم بنویسم که:

تو آموزه ای شده ای برای آموخته هایی که بزرگم نکرد امّا زجر کشیدن را یادم داد ... این ها کم نیست ... کم نیست که یاد گرفتم چطور درد بکشم و صبورتر باشم و لبخند بزنم ... آنقدر که حتّی باعث و بانی این عذاب هم نفهمد چه بلایی بر سر روح و جسم و ذهنم آمده ... هنر بزرگی بود که این را از تو یاد گرفتم ... از تمامی رفتارهایت یاد گرفتم ... صبوری را ... صبوری را ...

برای تمام هر چه یادم دادی _ حتّی آن ها که نمی خواستی خودت _ برای همیشه مدیون ام به صراحت جملهء علی** که ... آموزگارم شدی ... بنده ات نیستم امّا همیشه دینی به گردنم هست ...

اعتراف می کنم که آدم تأثیرگذاری بودی برایم ... آدمی که مدت ها مات و مبهوت فقط تصور می کردم همه چیز را و چیزهایی یادم داد که گمانم هیچ جای دیگری نمی توانستم یاد بگیرم ...

همیشه برایم حرمت داری ... همیشه ای که حتّی نه خبری از تو باشد و نه از من ...

همین.

...

...

.........................................

.........................................

اصل نوشت حرفهایم امّا با تو ...

اساس تمام نوشته هایم عاشقانه های توست. می آیی و می روی و می خوانی و این خانه رنگ رنگین کمان می گیرد در این داغ گرفته های تیرماهی ... جان مهتاب چشم هات کمی آرام تر ... بگذار طعم ماندنت را زیر زبانم مز مزه کنم ... خمار هزار ساله ام، شراب خانه مردمک هایت را باز کن ... بگذار یک بار یک دل سیر _ نه! یک دل وحشی وحشی وحشی نگاهت کنم _ ... بگذار تیتر تمام خبرنامه های یک روز صبح این باشد که:" دخترکی به ادعای نبوّت در خیابان های شهر پرسهء عاشقانه می زند. دخترکی به ادعای رسالت از چشم هایی مهتابی!" ... بگذار رنگ سیاه سیاست از خبرنامه ها پاک شود. بگذار خبرنگارها رسم الخط عاشقانه نوشتن را زودتر بیاموزند ... بگذار ...

...

...

یکتا

...

 ** هر کس به من جمله ای بیاموزد من را بندهء خویش نموده است. ( علی علیه السلام )

...

 

/ 0 نظر / 24 بازدید