جان به غم هایش سپردم؛ نیست آرامم هنوز ...

...

گاهی وقت ها نمی دانم که لیاقت این عشق بزرگ را دارم یا نه! ... می دانی دلم برایت تنگ شده ... به همین سادگی که می خوانی و نمی خوانی و از روی کلمه ها عبور می کنی ... به همین سادگی که جمله هایم بوی نَفَس می گیرند ...

این روزها مدام چشم هایت را می آورم این جا ... اینجا که می گویم باید حتما ببینی که درست مقابل چشم های نم زده ام را می گویم ... می آورم این جا و چهار قُل می خوانم که کسی باشد که نگاهت دارد ... نه این که برای من، نه! نگاهت دارد که تو تمامی جهانی ... جهان را که نمی شود به بهانهء دل خواسته های دخترکی بهانه گیر نگهداشت ... امّا خدا بزرگ است ماه من! ... خدایی که همین روزهای سکوت و شب های بی خوابی را دارد می چرخاند و من را گرداگرد تمام آن ها ... همین خدایی که گاهی کم می آورمش ... گاهی ... بزرگ است ...

...

بخواب جانکم ... چشم هات ... تندی آفتاب ... کاش همیشه ای که هستی، آسمان ابر باشد ... کاش آفتاب نباشد که چشم هایت را پنهان کنی ... آخر کمی انصاف داشته باشد آسمان بد نیست ... از دورها هم می شود ردّ نگاهت را پیدا کرد ... تو فقط نگاه کن ...

...

بیا خودت خورشید باش ... خودت بتاب ...

...

یکتا

...

 

/ 0 نظر / 29 بازدید