۱۳۸۸/٩/٩

به آسمان بنویس دخترک گفت:" دلم خورشید بارانِ چشمهای توست ... خورشیدت مال خودت! "

...

پشت این میز چوبی نشسته ای و آرام نگاهت را یک لحظه می گردانی طرف سمت راست خودت ... با آن دایره های آبی بزرگ و کوچکش که دلم انگار افتاده باشد میان یک کاسه عسل اصل سبلان، ضعف می رود و تویش چیزی خالی می شود و می ریزد ... زیر لب زمزمه ای می کنم که نمی شنوی؛ خدا را شکر که او که باید می شنود ... شکر ...

...

مرد خوب رویِ زندگی اَم رَشکِ دنیا و زمین و زمان می شود وقتی نگاهش را از همه می گیرد به صرف دل گنجشکی و نگران و عاشقِ دخترکش ... مردِ عاشقِ من ...

...

جمعه خوب بود ... نه آن قدر که برایش خیال ها داشتم، امّا بی نظیر بود که جواب سال گذشته ام را امسال توی زندگی ام جاری می بینم ... امامزادهء چیذر را نداشت و سرمای استخوان سوز عصر حیاط امامزاده را ... صدای کریمی را نداشت که تو دلت هی بریزد نکند حواست به امروز خوب نباشد ... امّا تو را داشت که به تمامی این ها و بیشتر از این ها می ارزی ... به تمام دنیا و مافیهایش می ارزی ... اصلاً ارزیدن تمام این ها به بودن توست ... به بودن تویی که میان دعا بشود برایت پیام بفرستم که حواست به " ما "یمان باشد امروز توی دعا کردنت ...

عرفه همیشه خوب است ... همیشه ای که هر سال یک روزش با خودم فکر می کنم:" اگر شب های قدر نبخشیده باشدم، امروز نگاهم می کند ... " ... همیشه ای که هر سال یک روزش تمام و کمال فقط تو را بخواهم و تو را ... همیشه ای که خدایش همیشه بزرگ تر از هر آن چه دلنگرانی است ... همیشه ای که خدایش همیشه عاشق توست ... شبیه من ... حتی بیشتر از من ...

...

*پی نوشت. عاشق باران! ... عاشق اَش را با سکون بخوان ... عاشق باران چشم هات بود امروز ... بخند تا درخت های دولت سرتاسر جوانه بزند ... بخند ...

...

یکتا

...