۱۳٩٢/٦/۳۱

 

...

دفاع ... دفاع مقدس ... 

۱۳٩۱/۸/۱٠

 

این که اینجا ... بی مقدمه نوشتن را دوست تر دارم ...

:

نوشته ها، مشق تقسیم شدن اند انگاری ... تمام برکت آنچه تقسیم می کنی از خودت میان تمام آنهایی که دوستشان داری و بعد با خودت نگاه می کنی که تمامی آنچه مانده شاید اندازه صبوری یک شب تنهایی هم نباشد برای روح تنهایی که بزرگنمایی تمام آفرینش خداست ...

می بینی تمام نوشته ها پُر از خرده های نان شده اند ... خرده های نان که تنها گنجشکهای پشت این پنجره را کفایت می کنند و نه بیشتر ... با خودت فکر می کنی: "من تمامیت خود را در سفره چرمینی خواهم پیچید و شبی در چارسوی باد رها خواهم کرد ... "

یکتا

۱۳٩٠/۸/٢٢

... شهر سرد زیبا ...

... غریبه های آشنا ... این شهر سرد دوست داشتنی ...

این جا ... آلمان ... کلن ... دلم برای کیبورد خانگی ام تنگ شده است ... هوا سرد هست اما نه انقدر که خانه ام را از یادم برده باشد توی همین مدت کوتاه ...

...

کارهایی دارم این جا ... زود بر می گردم ... مینویسم از این شهر جدید ... از این زندگی تازه ... از شهر را قدم زدن های تنهایی ...

....

 

سلام ...

....