|
|
|
۱۳٩٠/۸/٢٢ ... شهر سرد زیبا ... ... غریبه های آشنا ... این شهر سرد دوست داشتنی ... این جا ... آلمان ... کلن ... دلم برای کیبورد خانگی ام تنگ شده است ... هوا سرد هست اما نه انقدر که خانه ام را از یادم برده باشد توی همین مدت کوتاه ... ... کارهایی دارم این جا ... زود بر می گردم ... مینویسم از این شهر جدید ... از این زندگی تازه ... از شهر را قدم زدن های تنهایی ... ....
سلام ... .... ۱۳٩٠/٧/۱۸ ..... ... این را آمدم بنویسم که یاد هر کسی که می خواند بماند: کسی که وقت بودنت آزارت میدهد، زجرت میدهد، اشک هایت را جاری میکند ... و تمام این ها در نظرش دلیلی بر عشق اوست؛ وقتی از تمامی زجرهایش خسته میشوی، وقتی دلت میخواهد دیگر گریه نکنی، وقتی دلت میخواهد آرام باشی و بی عذاب؛ آن وقت ... راحت میافتد به جان زندگی و اعصابی که از آن هیچ چیزی هم باقی نمانده ... آن وقت میشود شکست خورده و فریب خورده ... یک بار هم فکر نمیکند که تو چه کشیدی که به رفتن رسیدی ... به تمام شدن ... .... کسی اما فکر نمیکند که این رفتارها تمام تصورات خوب را هم نابود میکند .... تمامش را ... .... .... ۱۳٩٠/٦/٢۳ دستم به چشمهای شما خب نمی رسد ... ... همین ... نمی رسد دیگر ... ... |
